تبلیغات
تهران کوفه - بیعت یاران با زینب(س)






























تهران کوفه

{برادرت حسین}می گوید: «خواهرم! در نماز شبهایت مرا فراموش نکنی.»
و تو بر دلت می گذرد: چه جای فراموشی برادر؟ مگر جز تو قبله دیگری هم هست؟ مگر ماهی، حضور آب را در دریا فراموش می کند؟ مگر زیستن بی یاد تو معنا دارد؟ مگر زندگی بی حضور خاطره ات ممکن است؟»
احساس می کنی که خلوت، خلوت نیست و حضور غریبه ای هر چند خودی از حلاوت خلوت می کاهد، هر چند که آن غریبه خودی، نافع بن هلال باشد و نگران برادر، بیرون در ایستاده باشد.
پیش پای حسین، زانو می زنی، چشم در آینه چشمهایش می دوزی و می گویی: «حسین جان! برادرم! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهایت نگذارند؟»
حسین، نگرانی دلت را از لرزش مژگانت درمی یابد، عمیق و آرام بخش نفس می کشد و می گوید: «خواهرم! نگاه که می کنم، از ابتدای خلقت تاکنون و از اکنون تا همیشه، اصحابی باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمی بینم. همه اینها که امشب در سپاه من اند، فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند.»


احساس می کنی که سایه پشت خیمه، بی تاب از جا کندهمی شود و خلوت مطلوبتان را فراهم می کند. آرزو می کنی که کاش زمان متوقف می شد. لحظه ها نمی گذشت و این خلوت شیرین تا قیامت امتداد می یافت. اما غلغله ناگهانی بیرون، حسین را از جا برمی خیزاند و به بیرون خیمه می کشاند.
تو نیز دل نگران از جا برمی خیزی و از شکاف خیمه بیرون را نظاره می کنی. افراد، همه خودی اند اما این وقت شب در کنار خیمه تو چه می کنند؟ پاسخ را حسین به درون می آورد:
-خواهرم! اینها اصحاب من اند و سَرشان، حبیب بن مظاهر اسدی است. آمده اند تا با تو بیعت کنند که هزارباره تا پای جان به حمایت از حرم رسول الله ایستاده اند. چه بگویم؟!
چه دریافت روشنی دارد این حبیب! دین را چه خوب شناخته است. بی جهت نیست که امام لقب فقیه به او داده است. اسم حبیب اسباب آرامش دل است. وقتی خبر آمدنش به کربلا را شنیدی سرت را از کجاوه بیرون آوردی و گفتی: «سلام مرا به حبیب برسانید.»
-حسین جان! بگو که زینب، دعاگوی شماست و برایتان حشر با رسول الله را می طلبد و تا ابد خیر و سعادتتان را از خدا مسألت می کند.
آفتاب در حجاب


نوشته شده در جمعه 19 آذر 1389 ساعت 06:56 ب.ظ توسط علی اكبر سیاح نظرات |


Design By : Pichak