تبلیغات
تهران کوفه - جوانان زینب






























تهران کوفه

.... هر دو بغض کرده و لب برچیده آمده اند که: «مادر! امام رخصت میدان نمی دهد. کاری بکن.»
.
.
.
.
به شاخه های شمشاد می مانند. هیچگاه به دید فروشنده، اینسان به آنها نگاه نکرده بودی. چه بزرگ شده اند، چه قدی کشیده اند، چه به کمال رسیده اند. جان می دهند برای قربانی کردن پیش پای حسین، برای بازپس دادن به خدا. برای عرضه در بازار عشق.
.
تو چشم به آسمان می دوزی، قامت دو نوجوانت را دوره می کنی و می گویی: «رمز این کار را به شما می گویم تا ببینم خودتان چه می کنید.»
عون و محمد هر دو با تعجب می پرسند: «رمز؟!»
و تو می گویی: «آری، قفل رضایت امام به رمز این کلام، گشوده می شود. بروید، بروید و امام را به مادرش فاطمه زهرا قسم بدهید. همین. به مقصود می رسید... اما...»

آفتاب در حجاب


نوشته شده در جمعه 19 آذر 1389 ساعت 08:05 ب.ظ توسط علی اكبر سیاح نظرات |


Design By : Pichak