تبلیغات
تهران کوفه - غم ارباب






























تهران کوفه

«دلم گرفته است آقا، سینه ام تنگ شده است، قلبم دارد از شدت درد می ترکد، همینطور ایستاده ام و شهادت یارانمان را یک به یک تماشا می کنم. رخصت فرمائید لااقل به قدر گرفتن انتقام عزیزانمان از دشمن بجنگم.»
آری عباس است که سر به زیر در مقابل مولایش ایستاده و اذن میدان می خواهد. عباس اهل دروغ نیست. نه، عباس اهل تعارف نیست واقعاً دارد می سوزد، حقیقاً نزدیک است که قلبش از غم متلاشی شود و جان بدهد، بدون اینکه شمشیرش را از خون این کافر مردمان کوفی سیراب کرده باشد و حسین این را خوب می داند.
باید همین طور هم باشد بنده اگر چشم دیدن گرفتاری مولا را داشته باشد که بنده نیست، بلکه خود گرفتاری دیگری است که گریبان گیر مولا شده است.
.
.
بستنی فروشی پر است از جمعیت، دختر و پسر درهم می لولند، انگار نه انگار که آسمان و زمین مصیبت زده اند، کودکی گرسنه از پشت شیشه بستنی ها را رصد می کند ولی کسی برای وجودش ارزشی قائل نیست، مردی با سر و روی آشفته با صاحب مغازه دعوا می کند که به خدا دو برابر طلبت را داده ام آخر چند برابر قرار است از من پس بگیری، جوانکی که صدای ضبطش را زیاد کرده است، از راه می رسد، سوار تاکسی می شوی عکس زنی .... درب داشبورد را آلوده کرده است، رادیو از نامروتی یکی دیگر از مسئولین می نالد و مابین هر جز چنان موسیقی مطربی پخش می کند که نه تنها محرم و صفر بلکه خود امام حسین را هم از یاد می بری به کوچه تان که می رسی می بینی منوچهر پسر بزرگتر آقای عباسی -همسایه سر کوچه- دارد با پدرش دعوا می کند و می دانی که اینها همه بر غصه های مولایت می افزاید، اما تو .....
اما تو به خانه که می رسی راحت سرت را روی بالش می گذاری و از خستگی ناشی از سینه زنی و حروله (!) زود در خواب ناز غرق می شوی.


نوشته شده در یکشنبه 21 آذر 1389 ساعت 03:51 ب.ظ توسط علی اكبر سیاح نظرات |


Design By : Pichak