تبلیغات
تهران کوفه - وای اگر...






























تهران کوفه

از بس که گریه کرده بودند چشمهایشان باد کرده بود به هق هق افتاده بودند و بدنهایشان می لرزید و به سر وسینه و صورت می زدند.

فریاد می کشیدند که دیگر بس است، زنانشان از حال رفته بودند و مردان در آستانه بی هوشی، ولی زینب (س) هنوز به خطبه خوانی خود ادامه می داد:

ای مردم کوفه!

ای صاحبان مکر و خدعه! آیا بر ما گریه می کنید؟ هرگز آب دیدگان شما فرو نایستد و ناله های شما ساکت نگردد. مثل شما مثل زنی است که رشته های خود را نیکو ببافد و سپس از هم باز کند. مایع مکر و خیانت در میان خود ساختید و رشته ایمان را بستید و دومرتبه باز کردید...

در میان شما جز خودستایی و فساد و سینه های پرکینه و چاپلوسی مثل کنیزان و غمّازی با دشمنان خصلتی نیست. شما مثل گیاه های زباله دان هایید که قابل خوردن نیست. به نقره ای می مانید که زینت قبرها باشد و از آن استفاده نمی گردد.

و عذاب جاویدان برای شما آماده شده است...

...

می ترسم از این حرف...

می ترسم از این حرف ولی...

ولی نکند ما هم، نکند گریه های ما هم...

خدا نکند.


نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1389 ساعت 03:26 ب.ظ توسط علی اكبر سیاح نظرات |


Design By : Pichak